تبلیغات
نگارستان - گفتم آدم نشوی !

ادعا نمی کنم بهترینم ولی خوشحالم که بهترین ها مرا برگزیده اند

گفتم آدم نشوی !

تاریخ:پنجشنبه 6 مرداد 1390-05:51 ب.ظ

این شعر زیبا را جاهای مختلف به نام « جامی» دیدم ، ولی سبک و سیاق آن با اشعار جامی متفاوت می نماید ؛ اگر دوستان از سراینده آن اطلاع دارند ممنون می شوم به ما نیز اطلاع دهند :

 

پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افگند به سراپای پدر

گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در:

«من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر !»»

 



نوع مطلب : شعر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
پری زاد
شنبه 27 اسفند 1390 04:17 ب.ظ
سلام استاد.شعر زیبایی بود از لحاظ ادبی ولی به نظر من درسته که آدم شدن سخته ولی آدم موندن سخت تره .کاش به هم کمک کنیم که "آدم بمونیم"نه اینکه دیگری رو ناامید کنیم و خودمون دور از همه چی بایستیم و فقط تماشا کنیم!به قول حضرت حافظ
ناامیدم مکن از سابقه ی لطف ازل تو چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت
مسعود جعفری
یکشنبه 3 مهر 1390 04:29 ب.ظ
سلام.طبق معمول حرف نداشت.
علی رحیمی
جمعه 21 مرداد 1390 02:09 ب.ظ
مثل همیشه عالی بود شاگرد کوچک شما هستم درسال 70 در دبیرستان 12 بهمن افتخار شاگردی شما را داشتم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.