تبلیغات
نگارستان - چشم تو

ادعا نمی کنم بهترینم ولی خوشحالم که بهترین ها مرا برگزیده اند

چشم تو

تاریخ:جمعه 31 تیر 1390-06:50 ب.ظ

دوستان به نظر شما شان نزول این غزل زیبا از مرحوم سید حسن حسینی چیست ؟


هلا روز و شب فانی چشم تو
دلم شد چراغانی چشم تو


به مهمان، شراب عطش می‌دهد
شگفت است مهمانی چشم تو


بنا را بر اصل خماری نهاد
ز روز ازل بانی چشم تو


پر از مثنوی‌های رندانه است
شب شعر عرفانی چشم تو


تویی قطب روحانی جان من
منم سالک فانی چشم تو


دلم نیمه شب‌ها قدم می‌زند
در آفاق بارانی چشم تو


شفا می‌دهد آشکارا به دل
اشارات پنهانی چشم تو


هلا توشه‌ی راه دریا دلان
مفاهیم طوفانی چشم تو


مرا جذب آیین آیینه کرد
کرامات نورانی چشم تو


از این پس مرید نگاه توام
به آیات قرآنی چشم تو


سید حسن حسینی



نوع مطلب : شعر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
عباسی
چهارشنبه 5 مرداد 1390 01:29 ق.ظ
ببخشیددرنظرقبلی جسارتی درعنوان شدکه ازغفلت بود
پاسخ عبدالرضا بردبار : بین الاحباب تسقط الاداب
تو از هر در که باز آیی بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی

بنده را نام خویشتن نبود
هر چه ما را لقب دهد آنیم
عباسی
چهارشنبه 5 مرداد 1390 01:29 ق.ظ
سلام بردبارعزیز
شان نزول شعرالبته ممکنه برای شاعرش مطلب خاصی باشه ولی من میتونم شان دیگری رادرنظربگیرم ودیگری شأنی دیگررا.ببینیم چشم چه کسی بیشترویرانگراست برای ما همون میشه شأن نزول.استادشجریان فرمودند:وقتی شعرحافظ وسعدی درمن به نیوشایی رسیدمن آن رابیان می کنم دیگه اونوقت شعرحافظ وسعدی نیست کلام من هست.ودقیقاهم درسته بنده اینطورم ازدیگران هم همین راشنیدم غزلی ازحافظ یاسعدی یا...رابارهاخوانده ایم ولی اجرای استاد کاردیگری باما میکنه.نمونه اش غزل:گردرون سوخته ای باتوبرآردنفسی که استاددرشوراجراکرده بنیوشید.انسان رانابودمیکنه تااونجا که من حالم بدمیشه(بدخوب)وقتی مینیوشم وفکرمیکنم سعدی چطوربااین سوززندگی کرد؟؟؟بی دلیل هم نبودکه ازسکون فرارمیکرد
عباس خواجو
دوشنبه 3 مرداد 1390 11:00 ب.ظ
بی قرار توام و در دل تنگم ، گله‌هاست

آه بی تاب شدن ، عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رخ مهتاب ، که افتاده در آب

در دلم هستی و ، بین من وتو فاصله‌هاست

آسمان ، با قفس تنگ ، چه فرقی دارد

بال ، وقتی ، قفس پر زدن چلچله‌هاست

پی هر لحظه ، مرا ، بیم فرو ریختن است

مثل شهری که، به روی گسل زلزله‌هاست

باز ، می پرسمت از مسئله دوری وعشق
عباس خواجو
دوشنبه 3 مرداد 1390 10:49 ب.ظ
اگر نه روی دل اندر برابرت آرم

من این نماز، حساب نماز نشمارم

از این نماز ریایی چنان خجل شده ام

که در برابر رویت نظر نمی آرم

از این نماز غرض آن بود که من با تو

حدیث درد فراق تو باز بگذارم

وگر نه این چه نمازی بود که من با تو

نشسته روی به محراب و دل به بازارم

مولانا
پاسخ عبدالرضا بردبار :
بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
كه باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا كبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سكوت
كه موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
كه رهگذار نسیمش به هر كرانه برد
ز خشك سال چه ترسی
كه سد بسی بستند
نه در برابر آب
كه در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
كه از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی كه بخواند ؟
تو می روی كه بماند ؟
كه بر نهالك بی برگ ما ترانه بخواند ؟
از این گریوه به دور
در آن كرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار آینه جاری ست
هزار آینه
اینك
به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
همین تویی تنها
كه عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان كن بدان زبان كه تو دانی

عباس خواجو
دوشنبه 3 مرداد 1390 10:47 ب.ظ
آمدی جان به فدای قدمت، دیر چرا

شدم اکنون که ز خود خسته ودلگیر، چرا

تا جوان بودم ومشتاق، گریزان بودی

آمدی تا شدم ازبودن خود سیر چرا

خوب دانی که مرا بار غم هجران بود

از چه پرسی که شدم پر شکن وپیر چرا

تا که دلبسته به آن زلف رها گردیدم

دل بریدی ز من بسته به زنجیر چرا

سالها دیده به در دوخته بودم شب وروز

حلقه بر در نزدی، این همه تاخیر چرا

حالیا رفته زکف عمر ونباشد امید

دیر کردی صنما یکسره تدبیر چرا

چه حسابی به سرت آمدو یادم کردی

با دلم یک دله شو حیله وتزویر چرا

عمر فرخ به سر آمد به سرم خاکستر

بی کسی بوده مرا قسمت وتقدیر چرا

شعر :آقای امین زاده
پاسخ عبدالرضا بردبار : نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشكن
در این حصار جادویی روزگار بشكن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره ی كوهسار بشكن
تو كه ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشكن
سر آن ندارد امشب كه برآید آفتابی؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
بسرای تا كه هستی كه سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشكن
شب غارت تتاران همه سو فكنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشكن
ز برون كسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشكن

عباس خواجو
دوشنبه 3 مرداد 1390 10:42 ب.ظ
سلام بر استاد بزرگوار جناب بردبار.
دراین رهگذرپرآشوب که عامه مردمان ازخارخودپرستی واززهرکامجویی وخودبینی تلخ کام وترشروی گشته اندهیچ هدیه ای خوشتر ازگل وشکرنیست .
مولانافرموده
خویش راچون خاردیدم سوی گل بگریختم
خویش راچون زهردیدم درشکرآویختم


راستی استاد از خاطرات تدریس در حاجی اباد گلابی برام بنویس.
پاسخ عبدالرضا بردبار : ممنون عزیز بزرگوار
هر گاه پیامی از شما به دستم میرسد پر می گشایم به 28 سال پیش
کلاس چهارم ابتدایی وشما که کودکی به پاکی فرشتگان وصفایی چون آب روان بودید .
به هر حال خوشحالم کردید . ممنون

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه
آن قدر خیره شد كه تبسم شروع شد

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یك
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم كه ماجرا
از ربنای ركعت دوم شروع شد

در سجده توبه كردم و پایان گرفت كار
تا گفتم السلام علیكم ... شروع شد

حامد توانگر
دوشنبه 3 مرداد 1390 12:46 ب.ظ
معلومه،درباره امام هست سر کلاسم گفته بودم
پاسخ عبدالرضا بردبار : آفرین عزیز
تو باید می رفتی رشته ی ادبیات !
آخر و عاقبت هم از همان کوچه باغ سر برون خواهی کرد !
صحرا
دوشنبه 3 مرداد 1390 12:20 ب.ظ
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم
مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترینِ زندگان بودند

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست .

با درود بی پایان خدمت استاد بزرگوارم
این شعر شاملو را به مناسبت یازدهمین سال فراق آن بزرگمرد عرصه ی شعر و ادب - و به عقیده ی بسیاری از بزرگان ، بزرگترین شاعر پس از حافظ -به شما تقدیم می کنم .با این امید که «مقبول طبع صاحب نظر »شما قرار گیرد.
ممنون از اینکه بنده را لینک کردید.

شاید این شعر زنده یاد سید حسن حسینی در وصف امام زمان سروده شده باشد.
پاسخ عبدالرضا بردبار : باز هم تشکر
لطف شما همیشه شامل حال بنده بوده است
از بابت شعر زیبای آن شیرآهنکوه مرد شعر فارسی که هیچ گاه کاردهایش را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورد ممنون و متشکرم .
عزیز جان در مورد شعر «چشم تو » شان دیگری دارد .
باز چشمانم منتظر قدوم مبارکتان می ماند . 3/5/90
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.